|

نزد عیسی روید
بیست و پنجم دسامبر دو سال
پیش بود. ساعت یازده شب. کوچه ها پر از سکوت شبانه بود. سوز سرما حتی مغز
استخوانهایم را می درید. پالتو و کلاه بسیار هم مرا همرنگ ظلمت شب کرده
بود. وقتی به عمق شب مینگریستم در انتهای راه باریکه تاریکش خودم را
میدیدم. صدای قدمهایم تنها صدایی بود که در کوچه طنین می انداخت. بی هدف و
مقصد کوچه ها را یکی پس از دیگری می پیمودم. همه جا سکوت بود و سکوت. اما
انگار این بار داشتم صدایی را از دور می شنیدم، صدایی که ضعیف بود اما قدرت
داشت. هرچه جلوتر میرفتم صدا هم نزدیکتر میشد. انگار که در سکوت شب
میرقصید. به راهم ادامه دادم. صدا از اینجا می آید. یک خانه کوچک که هیچ
فرقی با بناهای دیگر نداشت، اما صدایی که از داخل شنیده میشد همانند اجری
سرودی از یک گروه کر صد نفری بود.
تو نور آسمانی... تو نور
کهکشانی....
به یکباره در سیاهی شب چشمم
به تابلویی که در سر درآن خانه زده شده بود افتاد.
-
کلیسای ...
به راهم ادامه دادم. ساعتها
می گذشتند و من هنوز مقصدم را پیدا نکرده بودم. وقتی چشمانم را باز کردم که
نور خورشید به شدت به صورتم تابید.
-
باز
هم آن پرده لعنتی.
از صدای گل بانو خانم به خود
آمدم.
-
تی
قربان بشم من آقا جان، دیشب شما کجا بودی که تا خود صبح خواب به چشمام
نیامد. جوابی نداشتم.
-
آخه
آقا جان چرا افتادی به جان خودتات. برو دست خانم جان را بگیر بیارش خانه.
از روزی که دست اون طفل معصوم پوریا را گرفت و رفت دیگه این خانه رنگ به
خودش نگرفته. آخه اینم شد زندگی برای شما آقا جان!
دیگر به نصیحتهای گل بانو
خانم با اون لهجه شمالیش عادت کرده بودم. هر روز صبح از من میخواست که ژنیا
را به خانه برگردانم. اما چطور؟ نمی توانستم بروم و بگویم: ژنیا دوستت دارم
و برگرد هانه. من چنین حقی نداشتم. مطمئنأ اگر چنین حرفی به او میزدم جواب
میداد که اگر مرا دوست داشتی پس چرا من و زندگیت را فدای کارت کردی. اما ای
کاش میتوانستم به او بگویم که چقدر دوستش دارم و هرکاری که کرده ام برای
خودش و پسرمان بوده.
هنوز صبحانه ام را به اتمام
نرسانیده بودم که زنگ تلفن باز اعلانگر یک جنگ کاری روزانه شد. باز تنش،
باز فشار، باز خستگی. هر روز صبح از خودم میپرسیدم آیا روزی خواهد آمد که
نه زنگ تلفنی باشد و نه کاری. به یاد حرفهایی که ژنیا روز ترک کردنش میگفت
افتادم.
-
تو
هیچ وقت برای من اهمیت قائل نبودی، تو همیشه کارت را به من ترجیح
دادی.همیشه وقتی میخواستم حرفی بزنم صدای زنگ تلفن تو را از من می گرفت.
اون حق داشت، من هیچ وقت
برای ژنیا وقت کافی نمی گذاشتم. من فکر میکردم از این فرصتها به کررات پیش
خواهد آمد و می توانم به آینده موکول کنم، اما باید برای آسایش در زندگی
کار کنم تا به آنها رفاه بیشتری بدهم.
وقتی وارد شرکت شدم حمید
روبرویم ظاهر شد.
-
مهرداد تو کجایی؟!! اگر بدونی چند تا پروژه باید امضاء کنی!
در حالی که داشت یکی یکی
پرونده پروژه ها را نشانم میدام از میان راهرویی که به خاطر ادای احترام
کارمندان شرکت نسبت به من هر روز صبح تشکیل میشد گذشتیم. من در طی این
سالها از یک کارمند ساده به مقام مدیری رسیده بودم و به احترام آنها ارزانی
شده بودم. اما احترام و مقام در خانه از من صلب شده بود. امضای من پای
تمامی قراردادهای مهم و پروژه های عظیم ساختمانی بود. اما در قرار داد
زندگی امضای من ارزشش را از دست داده بود و پروژه را باخته بودم.
آن روز هم مانند روزهای دیگر تمامی ورقه های زیردست حمید را برایش امضا
کردم.
-
باز
هم که چشمات ورم داره. صد بار گفتم برو دکتر تا چند تا قرص بده که لااقل
بتونی شبها بخوابی.
-
حمید آنقدر خسته هستم که دلم میخواد خواب ابدی کنم.
مسافرت، قرص، کتابهای مختلف.
آیا اینها زندگی مرا برمگرداند؟ روزهای میگذشت و من هرروز نا امیدتر از روز
قبلم بودم. شش ماه بود که ژینا مرا ترک کرده بود. تنها امید من در زندگی
این بود که روز جمعه باید و پوریا به من زنگ بزند و صدایش را بشنوم. ژینا
مرا ترک کرده بود. تنها امید من در زندگی این بود که روز جمعه بیاید و
پوریا به من زنگ بزند و صدایش را بشنوم. ژنیا حتی اجازه نمی داد من پسرم را
ببینم. اون حق داشت. من حتی پدر خوبی برای فرزندم هم نبودم، گاهی یادم می
رفت که پوریا چند سالش است. من حتی روز تولد پسرم به دلیل مشغله کاری کنار
همسرم نبودم. پس من چه حقی براو داشتم؟ من از ده سال زندگی مشترک با ژینا
هیچ خاطره خوشی به یاد نداشتم. چون هرگز برای او وقتی اختصاص نمی دادم. در
طی پنج سال اخیر هیچ وقت در جشن تولدهای پوریا حاضر نبودم. همیشه وقتی به
خانه میرسیدم که او در خواب شیرینش بود و من حتی نمی توانستم با یک بوسه
تولدش را تبریک گویم. ای کاش فقط پنج شب زودتر به خانه برمی گشتم.
***
یکی از همین روزها که برای
عقد قرار داد با چند شرکت ساختمان سازی معتبر به تبریز مراجعت کرده بودم و
بعد از یک روزکاری سخت در اتاقی که در هتل اجاره کرده بودم خوابیده بودم،
حمید زنگ زد. حامل خبری بود که نگار اتاق دور سرم چرخید. در یکی از شهرهایی
که ما کار شهرک سازی شروع کرده بودیم زلزله آمده بود و پانزده تا از
ساختمانهای نیمه ساز فروریخته بودند. نیمی بیشتر از سرمایه من در این شهرک
خوابیده بود. این برای من فاجعه بود، شروع یک ورشکستگی. هرچه داشتم با خاک
یکسان شده بود. نمی دانم چطور خودم را به تهران رساندم وحمید را برداشته
راهی آن منطقه شدیم. باور کردنش غیر ممکن بود از ساختمانهایم تنها میله
فلزی خمیده باقی مانده بود. اشک در چشمانم حلقه زد. در زندگی اولین بار
احساس نابودی کردم.
تا یک هفته هرچه بدهی بابت
بنای ساختمانها داشتم به حسابهای مختلف واریز کردم. در آخر هفته من در کمال
ورشکستگی بودم. در طی یک هفته با تعداد زیادی از کارمندان شرکت تصفیه حساب
کرده بودم. و هنوز نمی دانستم چطور میبایست متقبل حقوق دیگران باشم. حمید
به من پیشنهاد کرد که شرکت را تعطیل کنم تا حداقل از پرداخت حقوق کارمندان
درآخر ماه فارغ باشم. چون واقعأ دیگر مبلغی برای ارائه نداشتم.
روز جمعه وقتی در خانه قدم
میزدم و در پی راه حلی بودم، تلفن دوباره زنگ خورد. وقتی گوش را برداشتم
صدای ژینا برای یک لحظه مرا دگرگون کرد، با خوشحالی گفتم.
-
ژینا!
او گریه میگرد:
-
مهرداد ... پوریا ...
بلافاصله متوجه شدم که
اتفاقی برای پوریا رخ داده است.
-
پوریا چی؟! چه اتفاقی افتاده؟!
-
دیروز موقع برگشتن از مدرسه سرویسشان تصداف کرده. چند تا از بچه بطرز
وحشتناکی آسیب دیدن... پوریا ... پوریا تو اغماست.
خدای من دنیا روی سرم فرو
ریخت. نفس بالا نمی آمد. وقتی خودم را به بیمارستان رساندم پوریا را به
اتاق عمل منتقل کردند. اشک سراسر صورت ژینا را پوشانده بود.
-
مهرداد، پوریا خونریزی داخلی کرده.
نمی توانستم باور کنم. وقتی
جثه ضعیف و کوچکش را روی تختی که به سرعت از جلوی چشمانم گذشت دیدم یک لحظه
احساس کرم من هم در یک قدمی مرگ هستم. اشکهای ژینا یک لحظه قطع نمی شد.
دلم میخواست او را در آغوش بگیرم، دلگرمش کنم. اما نمی توانستم. انگار که
فرسنگها از او دور بودم. اون همسر من بود اما رفتار ما نسبت به هم مانند
غریبه ها بود.
فردا صبح با اجازه پزشک برای
ملاقات پوریا وارد بخش مراقبتهای ویژه شدم. پزشک مسئول از پشت سردستش را
روی شانه ام گذاشت و گفت:
-
جناب مشیری، هرکاری که در توانایی ما بود دریغ نکردیم و نخواهیم کرد. اما
اون فقط پنج سالش است و می ترسم بدنش یارای مقاومت را نداشته باشد.
-
یعنی ...
-
ما
نمی توانیم در مورد زندگی بیماران فتوی بدهیم. اما معجزات متعددی در طول
خدمتم در این بیمارستان دیده ام.
گیج بودم. نمی دانستم چکار
باید بکنم. تنها می دانستم که نمی بایست حتی یک لحظه از کنار پسرم دور
بشوم، به حمید زنگ زدم و درخواست کردم با تمامی کارمندان شرکت تصفیه حساب
کند و مراحل تعطیل کردن شرکت را به نیابت از من دنبال کند.
دو روز گذشته بود. اما هنوز
پوریا تحت نظر مراقبتهای ویژه بود و به هوش نیامده بود. اگر در حالت اغماء
باقی می ماند هیچ امیدی برای بازگشتش وجود نداشت. در طی این دو روز چندین
باز میخواستم به ژینا نزدیک شوم، اشکهایش را پاک کنم و بگویم که من در
کنارش هستم. اما انگار دیواری به ضخامت ده سال مرا از این کار باز میداشت.
در اندیشه روزهای از دست رفته زندگی سپر میکردم که پزشک متخصص از بخش
مراقبتهای ویژه خارج شد، نزدیکتر آمد و گفت:
- کلیه های پوریا از کار
افتاده.
آه ای خدای من این اولین
نشانه برای مرگ تدریجی پسرم بود.
-
دکتر تو باید نجات بدی، نباید بزاری بمیره!
-
مرگ
و زندگی دست من نیست جناب مشیری، متأسفم.
و دور شد. ژینا حالش به هم
خورد و او را هم بستری کردندم من مثل دیوانه ها از این طرف سالن به آنطرف
می رفتم. چرا من؟ مگر من چه کرده بودم؟ تاوان کدام گناهم را پس میدادم؟ اگر
گناهی کرده بودم پس چرا پسرم داشت با مرگ دست و پنجه نرم میکرد. در حالی که
متوجه نبودم در اطرافم چه میگذرد خانمی مرا صدا زد.
- آقا!
با چهره ای بهت زده برگشتم.
انگار که منتظره شنیدن خبر مرگ پسرم بودم.
-
آقا
چرا اینقدر بی تاب هستید؟
این خانم را از روزی که آمده
بودم میدیدم. او هم مثل من و ژینا در راهروهای بیمارستان قدم میزد و گهگاهی
روی یک صندلی مینشست. او برخلاف ما بسیار آرام به نظر میرسید.
-
خانم دارم پسرم را از دست میدهم.
با تبسمی جواب داد:
-
حتی
اگر از دستش بدهید هم هنوز امید هست.
چه دل خوشی داشت. از امید
حرف میزید. با پرخاشگری گفتم:
-
خانم لطفأ برید و هروقت که بچه شما هم در آستانه مرگ بود برگردید. آیا باز
هم چنین حرفی خواهید زد؟
اما باز با لبخندی مهربان
جواب داد:
-
دختر من در همان ماشین به همراه پسر شما بوده. اون قطع نخاع شده.
با تأثر گفتم:
-
از
برخوردم عذر خواهی میکنم. واقعأ متأسفم.
این زن دیوانه است. امید
دارد نخاع قطع شده دخترش مثل استخوان شکسته جوش بخورد. رویم را برگرداندم
تا به راهم ادامه دهم اما باز او گفت:
-
پسر
شما نجات پیدا میکند.
-
خانم محترم شما از کجا میدانید؟ دکتر به صراحت شما نبود. لطفأ با احساس یک
پدر بازی نکنید.
با لحن بسیار آرامی جواب
داد:
-
خدایی که من میشناسم حتی مرده را زنده میکند و فلج قطع نخاع را شفا میدهد.
با حالت تمسخر پوزخندی زدم.
او ادامه داد:
-
من
میدانم که شما نامید هستید. می دانم که شما هم به همراه اون زجز میکشید،
اما یک تقاضای کوچک از شما دارم.
کتابی را که در دست داشت باز
کرد، به من داد و گفت:
-
لطفأ این صفحه را بخوانید.
-
خانم من در شرایطی نیستم که ...
به میان حرفم دوید.
-
خواهش میکنم، فقط همین یک صفحه را.
نمی دانم چرا اما انگار یک
حسی به من میگفت که بخوانمش. کتاب را برداشته و روی صندلی نشستم.
دختری دوازده ساله مرده بود
و پدر و مادش در غم او میگریستند. عیسی! چشم را از روی کتاب برداشتم و با
خود فکر کردم این کتاب میبایست انجیل باشد. به جلد کتاب نگاه کردم. کتاب
مقدس! به خواندنم ادامه دادم. عیسی وارد اتاق شد و گفت او نمی ده است بلکه
خوابیده است. ای فرزند برخیز. او چشمانش را گشوده، بیدار شد و ...
در حال خواندن بودم که
پرستار از بخش مراقبتهای ویژه بیرون دوید.
-
دکتر رضایی! مریض تخت چهار ضربانش قطع شد.
خدای من. پوریا ... به طرف
در اتاق دویدم اما دکتر جلویم را گرفت و گفت:
-
فقط
دعا کنید.
خانمی که کتاب را به من داده
بود جلو آمده گفت:
-
بیایید دعا کنیم.
و در همان حالت روبروی من
ایستاد:
- ای عیسی، ای خداوندم، از
تو میطلبم که این پسر را نجات بدی. تو مرده ها را زنده کردی، پس فرزند این
پدر را برایش نگاه دار، ای پدر ...
به یکباره چشمم به چهره
نگران ژینا افتاد، او از تختش بلند شده بود
-
ژینا ... ژینا ... پوریا ...
همان لحظه دکتر از اتاق
بیرون آمد و با نگاهی معنی دار گفت:
-
متأسفم!
شیون ژینا در تمام سالن طنین
انداخت. من رو به آن خانم کردم و غریدم:
-
پس
کجاست اون خدایی که گفتید مرده را زنده میکند؟
پرستار سراسیمه بیرون جست:
-
دکتر! دکتر! اون برگشت!
چهره پرستار می خندید. من
زبانم بند آمده بود. می خواستم چیزی بگویم اما زبانم یاریم نمی کرد.
-
آقا، خداوند میگوید مرا بخوان تا تو را اجابت کنم. شما او را صدا کردی و او
بلافاصله به شما جواب داد.
ژینا جلو آمد و خودش را در
آغوش من رها کرد. در یک لحظه آن دیوار ده ساله فروریخت و من او را محکم در
آغوش فشردم.
پوریا را بعد از دو هفته
مرخص کردند و ژینا اجازه داد که او را به خانه خودمان منتقل کنیم. رفتار
ژینا بسیار تغییر کرده بود. انگار که با تولد دوباره پوریا محبت هم در دل
من و او بیدار شده بود. او شبها را در اتاق پوریا می گذراند تا از او
پرستار می کند و من خوشحال بودم که همسر و فرزندم در کنارم هستند.
پوریا کاملا سلامتیش را بدست
آورده بود و دوباره به مدرسه میرفت. من بسیار خوشحال بودم. خداوند فرصتی
دیگر به من داده بود تا روزهای گذشته را جبران کنم. با اینکه یک مهندس
ورشکسته بودم اما از همکاران قدیمی با من تماس می گرفتند و پیشنهاد شرکت می
دادند. من به زندگی برمیگشتم اما هنوز علامت سوالی در دلم بود. من از آن
روزی که خداوند دوباره پسرم را به من برگرداند دیگر آن خانم را ندیده بودم.
ای کاش می دانستم کجا می توانم پیدایش کنم. سوالات زیادی برای پرسیدن
داشتم. یک شب وقتی در کتابخانه خانه ام نشسته بودم و از پنجره ستاره های
آسمان را می شمردم و به سیاهی شب مینگریستم، به یاد آن شب تلخی افتادم که
تا صحرگاه در سکوت کوچه ها به دنبال گمگشته ای بودم و تنها صدایی که مرا از
دور دست صدا میزد صدای سرود کلیسایی در انتهای آن کوچه بود. تصمیم گرفتن
به آن کلیسا بروم و بیشتر در مورد آن عیسی که مرده ها را زنده میکرد بدانم.
فردا یکشنبه بود و میدانستم که کلیسا باز خواهد بود.
وقتی وارد کلیسا شدم از
افرادی که در آنجا بودند سراغ کشیش را گرفتم و آنها مرا به یکی از اتاقها
راهنمایی کردند. در زدم و به آرامی داخل شدم، باور کردنی نبود. همان خانمی
که در بیمارستان دیده بودم پشت میز نشسته بود و با رویی باز از من استقبال
کرد.
-
باورش برای من سخت است که شما را دوباره آن هم در این کلیسا میبینم.
-
و
من بسیار خوشحال شدم که خداوند شما را به اینجا هدایت کرد.
تأملی کردم و پرسیدم:
-
دختر شما حالش چطور است؟
-
خدا
را شکر. خوب است.
به آرامی ادامه دادم:
-
پاهایش ...
با تبسمی که برایم آشنا بود
گفت:
-
اون
هنوز روی صندلی چرخدار است.
سری تکان دادم و گفتم:
-
اگر
پسر مرده من زنده شد پس دختر فلج شما هم روزی روی پاهایش خواهد ایستاد.
-
آمین!
او به من یک کتاب مقدس داد و
از من دعوت کرد که هر هفته در مجالس عبادتی کلیسا حاضر باشم.
-
این
باعث خوشحالی ما خواهد بود برادر.
-
بله
حتمأ، بسیار متشکرم. در حقیقت من دنبال کشیش کلیسا می گشتم و چه سعادتی شد
که مرا اشتباهأ به این اتاق راهنمایی کردند و دوباره با شما ملاقاتی کردم.
خنده ای کرد و گفت:
-
من
خواهر شیرین مسئول گروه دعای کلیسا هستم و در روبرویی اتاق کشیش است.
-
اوه
خدای من! بله به من گفته بودند اتاق دست راست اما من اشتباهأ وارد اتاق
شدم.
-
خواست خداوند بوده برادر عزیز.
خداحافظی کرده و از اتاق
خارج شدم.
از همان شب شروع به خواندن
آن کتاب کردم. بی اراده مجذوب کلماتش شده بودم. گاهی ساعتها در معنای
جملاتش تأمل می کردم و به فکر فرو میرفتم. هر هفته در جلسات یکشنبه شرکت
میکردم و با افراد بسیار مهربان و دلسوزی آشنا شده بودم. به لطف خدا یکی از
همین روزها با یکی از سرمایه داران بنام در کار ساختمان سازی و قراردادی
عقد کردیم و من دوباره برسرکارم بازگشتم. هرروز زندگیم به سمت به سمت شادی
پیش میرفت. تنها مشکل این بود که هنوز اعتماد ژینا به من جلب نشده بود.
یک شب وقتی در حال خواندن
کتاب بودم به جمله ای زیبا از مسیح برخوردم. او میگفت هرچه بکارید همان را
درو خواهید کرد. من همیشه نسبت به ژینا و پوریا بی اهمیتی و بی توجهی کاشته
بودم و ترک کردن آنها را دور کرده بودم. با خود عهد کردم که از این پس محبت
خواهم کاشت تا از طرف آنها اعتماد درو کنم.
یک روز وقتی از جلسه عبادتی
کلیسا به خانه برگشتم و برحسب عادت صندوق نامه ها را باز کردم و چیزی که
دیدم بسیار مرا برآشفت. اخطاریه دادگاه از طرف وکیل ژینا. او از من تقاضای
طلاق کرده بود و طبق مورخه اخطاریه می بایست چهارشنبه در دادگاه باشم. شادی
درونم جایش را به غم و اندوه داد. در خانه را باز کرده، ژینا را صدا زدم و
اخطاریه را نشان دادم، او نگاهی مهربانانه به من کرد و گفت:
-
درخواست این اخطاریه به دو ماه پیش برمیرگرده و امروز نظر من تغییر کرده.
نامه را پاره کرد و گفت:
-
دوستت دارم مهرداد.
بعد از سالها شنیدن این جمله
برای من تازگی داشت. آن شب ژینا به آغوش من برگشت و ما زندگی جدیدی در زیر
سایه همان خدایی که پسرم را زنده کرده بود، کارم را برکت داده بود و مهر
همسرم را نسبت به من بازگردانده بود، شروع کردیم.
من دیگر تا دیروقت در اداره
نمی ماندم و هرروز از سرکارم با ژینا تماس میگرفتم تا صدایش را بشنوم. دیگر
هیچ وقت تماسهای تلفنی مرا از ژینا نمی گرفتند. حالا دیگر بعد از خداوند،
ژینا مهمترین در زندگی بود. و هرچه بیشتر حضور خداوند را در زندگیم احساس
میکردم ژینا هم ناخودآگاه به من نزدیکتر میشد. هیچ وقت از خاطرم پاک نمی
شود روزی را که ژینا به من گفت:
-
تو
مهربانترین، با توجه ترین و مسولترین همسر دنیا هستی.
و دو سال بعد در روز بیست و
پنجم دسامبر، من و ژینا تعمید گرفتیم و نجات خود و قبول کردن خداوندی عیسی
در زندگیمان را به همگان اعلام کردیم.
بقلم لیزا
|