Home | درباره ما | جلسات | موعظه | کتاب مقدس | مقالات | ویدیو | تعلیمات | گوناگون | اطلاعیه | تماس با ما | پیوندها
 
 
 
 
 
 
 

و از با هم آمدن در جماعت غافل نشویم چنانکه بعضی را عادت است، بلکه یکدیگر را نصیحت کنیم و زیادتر به اندازه ای که می بینید که آن روز نزدیک می شود. عبرانیان10: 25

 
 

                

 

گل سرخ شیشه ای

 

دخترک خاکستری پوش در میان رنگ خانه های سنگی اطرافش گم شده بود , خانه های سر به فلک کشیده خاکستری رنگی که خیابان وسیع زندگی را محاصره کرده بودند , خیابان خاکستری رنگی که دخترک خاکستری پوش را در خود جای داده بود. دخترک خاکستری پوش در آن ساعات آغازین روز , تک و تنها در هاله ای از رنگ های طوسی که با روشنی هوا می رفت تا شروعی به رنگ خود داشته باشد در گوشه ای زیر چراغ خاموش شده از شب قبل ایستاده بود و با نگاه هراسانش اطراف را می کاوید و دستان لرزانش گل سرخ شیشه ای ای را در میان انگشتان خود مضطربانه می چرخاندند . سکوت و تنهایی در فضا موج می زد.دخترک گل سرخ شیشه ای خود, تنها رنگ متفاوت در آن محیط را, در زیر کت مندرس طوسی رنگش , روی قلب کوچکش جای داد و به انتظار نشست, در آن صبح تنهایی زندگی , در خیابان طوسی رنگ محاصره شده میان خانه های سنگی , تکیه زده به ستون چراغی خاموش شده , با نگاهی امیدوار, جستجوگرانه در انتظار یافتن امیدی برای بقای آن گل بود.

*******

نگاهشان از دور بهم گره خورده بود, در هر قدمی که غریبه در طول آن خیابان سنگی زندگی از میان دیگر عابرین بسمت او برمیداشت, این نگاه نزدیک تر می شد. دخترک قلبش به تپش درآمد, خون به صورتش دوید, ده قدم, نه قدم, هشت قدم ......سه قدم ... غریبه همچنان نگاه در نگاه او گام به گام به او نزدیک تر می شد. دستان دخترک از زیر کت مندرس طوسی رنگش محکمتر به دور گل سرخ شیشه ای اش فشرده شدند. یک قدم و حالا ... دخترک گل سرخ شیشه ای اش را به سمت غریبه گرفته بود. غریبه ایستاد و همچنان که با تعجب به گل چشم دوخته بود کیف کارش را روی زمین گذاشت , بعد از دقایقی گل را از دستان دخترک هیجان زده گرفته در دستان خود چرخاند. خریدارانه گل کوچک را زیر و رو کرد و لبخند تمسخرآمیزی به لب نشانده گل بی ارزش را انداخت و کیف کارش را برداشته به راه خود ادامه داد. یک قدم , دو قدم, سه قدم ... و همچنان دور شد تا اینکه از نظر ناپدید گشت . اما هزاران هزار تکه شکسته شده گل سرخ پخش شده روی زمین در زیر تابش اشعه های تازه از خواب بیدار شده آفتاب که با کنجکاوی سر برآورده  بود تا چهره دخترک را ببیند می درخشیدند , همچنان که قطرات اشک بر گونه های دخترک که خم شده بود تا تکه های گل سرخش را از روی زمین جمع کند , می درخشیدند, قل می خوردند و در کنار قطعات شیشه ای گل سرخ جمع شده در دستانش جای می گرفتند.

*******

غریبه دیگری در کنار او خم شد و در جمع کردن قطعات شیشه ای گل سرخ به کمکش پرداخته قطعات شکسته گل را ناشیانه و جابجا بهم چسباند. گرچه این غریبه قصد کمک داشت لیکن شیارهای عمیق پیکره گل تغییر شکل داده, زخم های دردناک گذشته شکسته اش را فریاد می زدند.دخترک همچنان می گریست. غریبه دیگر چه می توانست برای گلی این چنین شکسته انجام دهد؟ پس دخترک را بحال خود رها کرده از آنجا رفت.

*******

غریبه سوم , کتاب به دست آمد. او هم به قصد کمک نظری بر آن گل شکسته افکند. بدنبال یافتن چاره کتابش را گشود. ساعت ها گذشت. افکار غریبه لابلای واژه های کتابش گم شده بودند. گل شکسته به فراموشی سپرده شده بود. بار غمی کهنه همچنان بر سینه دخترک سنگینی می کرد. درحالیکه غریبه واژگان کتاب را برایش روخوانی می کرد, او آرام آرام از آنجا دور شد . گوش هایش از واژه پر شده بودند, او بدنبال مرهمی برای شکستگی های گلش بود.

*******

زیر ستون چراغی خاموش شده, پشت کرده به پیاده روی سنگی زندگی , گل شیشه ای سرخ رنگی بدست در میان آن فضای مه آلود طوسی رنگ ایستاده بود و داستان گل سرخش را برای خود مرور می کرد. عابرین از پشت سر او می رفتند و می آمدند, اما او به هیچ یک اعتنایی نداشت و هر که را که سکوت تلخ تنهایی او را در هم می شکست با غضب از خود می راند.

روز ها از پی هم گذشتند , دخترک آخرین نگاه خود را به آن گل سرخ شیشه ای انداخت. گلی که با تلنگری کوچک در هم فرو میریخت, گلی که با هر تماس دستی نیاز به تعمیر و مرمت داشت و حتی با وجود آن هم باز به شکل قبلی خود در نمیامد. گلی که سنگینی هزاران هزار خطوط شکسته بهم چسبانده شده را بر دل کوچک خود حمل می کرد.

دخترک گل را در زیر همان چراغ خاموش شده از شب های قبل نهاد و قدم زنان از خیابان سنگی ای پر از خرده شیشه های گل های شکسته دیگران عبور کرد, گل های خرد شده ای که زیبایی رنگ سرخشان در زیر لایه های عمیق غم و ناامیدی صاحبانشان برنگ بستر سنگی خود درآمده بود.دخترک آنجا و گل سرخش را برای همیشه ترک کرد و رفت.

*******

دخترک خاکستری پوش در میان رنگ خاکستری پوشان دیگری که در اطرافش در هم میلولیدند گم شده بود . او در میدان شلوغی پر از گل های خاردار در میان جمعیت عظیمی با لبخندی تصنعی به لب ایستاده بود... دیگر در انتظار هیچ عابری که گذرش به پیاده روی خلوت زندگی اش بیفتد نبود, او در شلوغ ترین محله زندگی قرار داشت. دیگر گل شیشه ای بدست نداشت که نگران شکستنش باشد, او با بغلی پر از گل های خاردار ایستاده بود.گل هایی که می توانستند پرپر شوند اما مهم نبود, تعدادشان زیاد بود, خار داشتند و دست پرپر کنندگانشان را زخم می کردند. گل هایی که در دستان زخم شده از خار گل های دیگران به انتظار زخم کردن دست دیگری لحظات را با لبخند وحشیانه به لب طی می کردند.

گل شیشه ای سرخ رنگ دخترک در زیر چراغ خاموش شده از سال ها قبل, پوشیده از لایه های خاکستری رنگ گرد و غبار زمانه به انتظار بارانی از دستان دخترک بود.

*******

قطعه چوبی سنگین با شدت بر کف خیابان در کنار گل دخترک افتاد. مردی خسته و زخمی خود را بر زمین افکنده گل را از روی سنگ ها برداشت. گل خیس شد از اشک ها و بوسه های مرد. لایه های گرد و غبار گل شسته شده, زیبایی رنگ سرخش دوباره جلوه ای به آن خیابان سنگی بخشید.

مرد زخمی گل را بر قلب خود نهاده, بار چوبی اش را دوباره بر دوش کشیده از میان فرش گل های خورد شده ای گذر کرد که برای احیای تک تک شان متحمل رنچ های فراوان گشته بود, اما صاحبانشان دیگر توجهی به وجود آن گل ها نداشتند.او بدنبال صاحب این یک گل رفت تا به آنجا که صاحبان گل های شکسته دیگر را در آنجا یافته بود.

*******

در شلوغ ترین محله زندگی , جمعیت زیادی با خنده های وحشیانه بدور مردی حلقه زده بودند که همرنگ جماعت نبود. لباس سفید مرد از اصابت سنگ های تیره پوشان خونین و پاره شده بود, اما او همچنان به راه خود ادامه می داد.در زیر بار سنگین تخته چوبی که حمل می کرد و باران سنگ ها می افتاد, ولی باز بر می خاست. نگاه جمعیت با نفرت او را دنبال می کرد, ولی او در پس آن نگاه ها برای غم های نهفته ای که در صاحبانشان می دید اشک می ریخت. این مسیر را او بارها برای تک تک گل های شکسته خیابان سنگی طی کرده بود و هر بار این چنین به رگبار سنگ ها و باران اتهامات بسته شده بود.

مرد در میان آن جمعیت غمگین سنگ به دست, دخترک را در قالب پیرزنی خمیده و کریه المنظر یافت!دستان پر از گل های خاردار دخترک, امروز به مشت های چروکیده و پر از سنگ یک پیرزن تبدیل شده بودند.

مشت خونالود مرد آرام بالا آمد, مشت چروکیده دخترک با غضب سنگی پرتاب کرد.مرد انگشتانش را باز کرد, گل سرخ دخترک از لابلای آن انگشتان خونین به صاحبش لبخندی زد.پیرزن بر زمین افتاد, قطره اشکی از گوشه چروکیده چشمانش نیش زد. جمعیت از دیدن آن قطره اشک به خشم درآمد.پیرزن آماج حملات سنگ ها قرار گرفت. مرد بار چوبی خود را انداخته بسوی او دوید و تن خسته و زخمی اش را سپر وجود پیرزن مترود کرد. در زیر باران سنگ ها این پرسش از میان لبهای خشکیده پیرزن به گوش مرد رسید:"تو کیستی؟" پاسخ داد:"یک نجار" و به بار چوبی که با خود آورده بود نگریست.

_" چه می خواهی؟"

_"من برای احیای گل دخترک آمده ام."

_"دخترک مرد."

_"من او را زنده خواهم کرد."

پیرزن گریست, "چگونه؟"

توجه جمعیت خشمگین از آن ها بسوی بار چوبی نجار جلب شده بود, سنگ ها را رها کرده چوب را روی زمین علم کرده بودند, قبل از اینکه نجار جوابی بدهد او را کشان کشان برده و روی صلیبی که با خود آورده بود مصلوبش کردند.پیرزن ناله می کرد,"او فقط می خواست دخترک را زنده کند, می خواست آن گل را احیا کند."

جمعیت خندید:"حال اگر می تواند خودش را زنده کند."

پیرزن خمیده و کشان کشان خود را بزیر صلیب کشاند. صدای مرد مصلوب را شنید,"ای پدر اینان را ببخش زیرا نمی دانند چه می کنند" زیر پاهای نجار مصلوب نشست و با ابرها گریست.تمام تنش از خون مرد مصلوب و آب باران خیس شد.آسمان در نیمه روز همچو شب تاریک گشت.

*******

دخترک چشمانش را بزحمت در نور خیره کننده آفتاب نیم روزی گشود, بچابکی ایستاد و با شادی کودکانه خود به اطراف نگریست. دخترک ,زنده شده, در زیر یک صلیب خالی تنها ایستاده بود. گل سرخ خونالودش را از پای صلیب برداشته بی هدف و سرگردان براه افتاد, از میدان تیره ناامیدی گذر کرده دوباره وارد خیابان سنگی زندگی شد.

در ورودیه خیابان , نجار سفید پوش با آغوش باز ایستاده بود, انوار آفتاب از پشت سر او از میان سوراخ های دستانش نیز راهی برای تابش یافته بودند.دخترک شادان به آغوش نجار دوید. مصلوب زنده شده او را محبت کرد. دخترک گل سرخش را به دستان سوراخ شده نجار سپرد.حال دیگر مامنی مطمئن برای آن گل یافته بود, تنها کسیکه تا اعماق ظلمت میدان نومیدی برای یافتن او پیش رفت و حتی در راهش جان داد.نجار گل را در میان دستانش گرفته بر آن چنان فشاری وارد ساخت که از قسمت های بهم چسبانده شده اش دوباره شکست.فریادی از دل دخترک برآمد, چند قدم دور شد و با شگفتی و غضب به مرد نگریست.

مرد لبخندی به صورت دخترک پاشید, خشم او بیشتر شد ؛"من به تو اعتماد کردم ,اما تو هم آن را شکستی!" پشت کرد تا از مرد دور شود اما نجار دست بر شانه او گذاشت. دخترک با غضب برگشت و به شکسته های گلش که در دستان مرد بودند نگریست. مرد با محبت تکه های صحیح را در کنار هم نهاد و گل را به شکل اول خود بهم چسبانده در دستان دخترک نهاد.

باید آنرا می شکستم تا بتوانم قطعات درست را در کنار هم قرار دهم. مگذار شیارهای باریک پیکره این گل خاطرات تلخ شکستنش را بیادت بیاورند, بلکه تا خاطره خوشی باشند از چگونگی دوباره یافتنش. از او که گلت را شکست به دل مگیر, او خود گل شکسته رها شده ای داشت. بیاد آر آنانیرا که قصد کمکت را داشتند, آن ها خود برای گل های شکسته شان نیازمند کمک هستند, آنانیکه وقتی شکسته و گریان بر زمین افتادی بجای گرفتن این دستان زخمی از خار گل هایشان,تو را به قصد هلاکت در زیر باران سنگ های اتهامات و دشنام ها گرفتند,دستان مرا هم هر بار که برای دادن وعده نجات گل هایشان به آن جا می روم با میخ های ناامیدیشان اسیر این بار چوبی میکنند .بر بالای آن صلیب درد من مصلوب شده از زخم میخ های ناامیدی آن ها نیست, صلیب خالی من نشان پیروزی من بر ناامیدیست. رنج من قیام کرده, خیابانیست هنوز مفروش از گل های شکسته رها شده. من همواره صلیب بر دوش از آن خیابان با پاهای برهنه گذر می کنم تا غبار غم را از گل ها با خون پاها و اشک چشمانم بشورم و بدنبال گم شدگانم به میدانی بروم تا باز مصلوبم کنند, ببخشمشان و همچنان این مسیر را طی کنم تا آنکه حتی یک جان از چنگال دروغ ناامیدی نجات یابد. تو هم ببخش آنانرا که گلت را شکستند و آنانیکه آنرا باز خواهند شکست و بیاد آور که  .

من برای ترمیم آن همیشه در کنارت هستم.

 

 

 

 

 

 
 

[Copyright 2006] [Iranian Christian Youth Ministries]. All rights reserved [Powered by CFI]